تبليغاتX
زن معمولی

زن معمولی

زن معمولی

رو یه میز بیضی یه طرح رنگا وارنگ موزاییک کار کردم. با کلی رنگ های شادمان. البته  میخواستم رنگاش محدود تر باشه ولی به اصرار مامان یه ردیف نارنجی اوردم وسطش.همون ردیف نارنجی لاغر باعث شد وسوسه کلی رنگ بیفته به جونم.

مامان وقتی که آخرین سنگ نارنجی رو میچسبونه میگه: خوبه٫ رنگاش خوشحال شد. اینجوری صبحها اشتهات واسه صبونه باز میشه (آخه من خیلی آروم و ریز ریز صبحونه میخورم)

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 1:0  توسط زهرا  | 

بعد از مدتها وقت کردم عکسهایی که پارسال گرفتیم رو روتوش کنم. وقتی رو عکس مامان و بابا زوم میکنم چین و چروکهای چهره شون منو غصه دار میکنه. نمیتونم باور کنم این خط های گوشه لب ها و چشمها٫ ازلبخند زدن برای عکاسه. هر چی هم با فتوشاپ  سعی کنم ردیفش کنم بازم دلم میگیره. از اینکه هر چی هم چین های پیشانی پدر و رگ های پاهای مادر رو بپوشونم بازم خودم میدونم که اونجا هستن. از اینکه بعد از تحمیل این همه رنج، فرزند خوبی نبودم. از اینکه بچه ها این همه خودخواهن. از اینکه اینقد بزرگوارن که چیزی به روی ما نمیارن. از اینکه این دور تسلسل ادامه خواهد داشت!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 23:22  توسط زهرا  | 

دیگه فک کنم یه کشاورز تمام عیار شدم. اولش از کمک کردن به بابا تو بیل زدن باغچه شروع شد! کم کم باغچه رو هم با شن کش صاف کردم و بذرها رو هم خودم کاشتم. بعدش همش نگران این بودم که دستم خوب نباشه و بذرها سبز نشن. روزی دوبار آبپاشیشون کردم و همچین حواسم به وضع هوا بود که یکی ندونه فک میکنه یه یکی دو هکتاری زمین دارم! حتی نذاشتم مورچه ها یه دونه شو بلند کنن. تا اینکه چند روز پیش خبر سبز شدنشون بهانه خوبی برای لبخند همه تو این روزا شد. اول شاهی ها یا همون ترتیزک که به قول مامان مث تخم جن میمونه چون زود سبزمیشه٫ بعدم تربچه ها و الانم تره و ریحون. امروز صب دیدم گنجیشکا دارن سر ریحونا رو داغون میکنن٫ واسه شون یه مترسک با جاروی دسته بلند حیاط درست کردم!

اینروزا یه چیزی تو دلم هی وول میخوره. نه تو دلم یا قلبم یا یه همچین چیزی. دقیقا تو معده ام. کاملا حسش میکنم. هر چی میخاد بیاد بالا قوتش میدم و صدای برخوردش با کف معده مو میشنوم. اولش نرم بود اما الان عین یه گوی شیشه ایه. فک کنم رنگشم سیاه باشه. میترسم کل معده مو بگیره و وارد خونم بشه.ولی نمیتونم کاری براش بکنم...

فیلم " انتهای خیابان هشتم" رو دیدم. مث همه فیلمای نسبتا خوب این روزا همه چی از بازیگر تا کارگردانی و فیلمسازی و... خوب بود فقط قسمت اصلی ماجرا ینعی فیلمنامه میلنگید. نمیدونم اهالی سینما کی میخان به اهمیت فیلم نامه پی ببرن. که فقط ۴ تا کاغذ نیست و هسته اصلی یه فیلمه.  این پایان باز هم باید برای فیلم نامه نویس های ما یه جورایی تعریف بشه. آخه پایان باز داریم تا پایان باااااااااز!یه چیز بی ربط دیگه اینکه دارم کم کم از بروز فرهادیسم تو سینما میترسم(البته خدایی چندان به این فیلم ربط نداشت)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 11:10  توسط زهرا  | 

هر چند که واگن بانوان مترو رو به خاطر شور و هیجانی که داره دوست دارم اما برای یه زمان طولانی به اندازه تهران کرج ٫ اونم نه با خط سریع السیر٫ یه کم غیر قابل تحمل میشه.به حدی که دلم میخاست بلند شم داد بزنم: میذاریید ببینم دارم چی می خونم؟:)

خب البته میدونم که خوندن "میرا" تو مترو با سر و صدای همیشگیش و اینکه زور بزنی فضای نوشته شده رو تو ذهنت ترسیم کنی یه کم سخته ولی به هر حال بد نبود. الان مخصوصا بعد از این ماجراهای اخیر حس میکنم کلا همه مون رو یه دوره بردن یه جایی اصلاح کردن و الان با ماسک های خندان برگردوندن!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 23:38  توسط زهرا  | 

نمی دونم چرا این روزا با هرکی حرف می زنم احساس میکنم زدم اخبار شبکه یک! با خودم میگم چشون شد یهو؟ واقعا که غیر قابل پیش بینی اند این ملت.

ما که بخیل نیستیم ایشالا در روزهای آتی هم حال همه ما خوب باشه:)

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 18:35  توسط زهرا  | 

حس خیلی بد و وحشتناکی دارم از اینکه وقتی وارد دانشگاه شدم دیدم دارن درهای بزرگ و آهنی توی دانشگاه کار میذارن! یه وصله ناجور. حتی فکر نکردن که یه طراحی براش ارائه بدن. انگار برای جلوگیری از وقوع یه اتفاقی که پیش بینی شده٫ هول هولکی اقدام کردن. درهای بزرگ با میله های آهنی که آدمو یاد میله های زندان میندازه...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 13:52  توسط زهرا  | 

یه کتاب لاغر برداشتم اما صد ساله توش موندم. نه اینکه حوصله سر بر باشه ها. نه اتفاقا خیلی هم جذابه و با علاقه می خونمش اماانگار ما آدمای امروز حوصله خوندن متنهای بلند رو نداریم.البته یه قسمتش هم مربوط به این میشه که کلی از وقتی رو که قبلا با کتاب پر میکردیم الان پای مانیتور میگذرونیم. یه جور آدم اینترنتی با زندگی اینترنتی.سریع و بی حوصله. مثلا الان که دارم با خودم فک میکنم می بینم عمرا" خوصله خوندن جنگ و صلح یا مثلا یکی از کتابای چالز دیکنز رو ندارم. اون توصیفات و کش دادن قضیه.. دیگه انتظار دارم نویسنده سریع بره سر اصل مطلب!

کتاب "خانه خوبرویان خفته" (یاسوناری کاواباتا) داستان جالب داره. برای من جذابیتش اینه که بعد مدتها دارم کتابی میخونم که منتظرم ببینم آخرش چی میشه. آخه این روزا اکثر داستان ها مثل تکه هایی از زندگی آخر ندارن. بر خلاف داستان های کمی قبل تر که رسما یه شروع و پایان ماجرا داشتن. هر دو تاش به موقعش خوبه اما عمیقا" دلم میخاد این کتاب از اونایی باشه که یه آخر دارن:)

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 1:28  توسط زهرا  | 

بالاخره حمله کردن و منم دفاع کردم. البته در واقع خیلی هم دفاع نکردم فقط چشم گویان و لبخند زنان قضیه رو زیر سیبیلی رد کردم. راضی بودم٫ یعنی چیزی برای ناراضی بودن وجود نداشت٫ کار خودم خوب شده بود و نمره هم حدودا طبق انتظارم بود٫ اما نمیدونم چرا سرشار از یه حس منفی ام. گفتم شاید به خاطر استرس دفاع بوده اما الانم که چند روز ازش گذشته بازم بهتر نشدم. هی با خودم میگم حالا که چی؟ می خای چیکار کنی؟ ...

راستی چطور میشه اینجا عکس گذاشت؟ هرچی سعی کردم یکی از عکسامو بذارم نشد! همه سایتهایی که برای آپلود عکس داده ترکیده!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 11:55  توسط زهرا  | 

دلم حرف زدن می خاد. یه حرف زدن واقعی! یه حرف زدنی که فقط و فقط میخای از چیزی که تو دلته بگی و بدونی که کسی پیش داوری نمی کنه و بهت انگ نمیزنه و بعدا ازش علیه ت استفاده نمیکنه. یه حرف زدنی که یکی ازت بپرسه واقعا در مورد فلان مسئله چی فکر میکنی نه اینکه از زیرش در بره و تو هی حرفات تبدیل به غر بشه! یه زن غر غرو. چندش آوره!

ولی منم.

دلم نمیخاد دیگه در عرض یکی دو دقیقه گزارش کار بدم و در مورد وام و قسط بشنوم. بذارهمه وامای دنیا برن به درک!

این آدم مادی من نیستم...من گمشدم... داره کم کم یادم میره..

چگونه روح بیابان مرا گرفت

و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد !

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 22:44  توسط زهرا 

بالاخره "دایره" رو دیدم! شاید میشه گفت از معدود فیلمایی هست که جانبدارانه به قضیه زنان نگاه نکرده و تنها واقعیت های موجود رو نشون داده. از همه مهمتر اینکه سعی در مقصر و هیولا نشون دادن مردا نداشته (چیزی که به صورت اغراق شده اش تو خیلی از فیلمای فیمینیستی که کارگردان زن دارن به چشم می خوره. انگار هیچ وقت نمیتونن دست از قضاوت بردارن و فقط بیننده باشن. همین بینندگی هم به اندازه کافی دردناک هست نیازی به فلفل و پیاز داغ نداره) چیزی که تو این فیلم به نظرم مثبت اومد این بود که خیلی به جامعه نزدیک بود و یه سری توهمات مسخره رو برای چزوندن تماشاگر به کار نمیبرد.  پناهی کلیت جامعه رو بررسی و احتمالا مقصر می دونه اما انگشتش به طرف شخص یا گروه خاصی نیست. هر چند که این فیلم مربوط به حدود ده سال پیشه و الان دیگه برای سوار شدن اتوبوس کارت شناسایی یا برای ورود به بیمارستان نیاز به چادر نیست ولی خیلی چیزا اونقدر با فرهنگ و گوشت و پوست ما اجین شده که هر چقدر هم ادعای روشنفکری داشته باشیم بازم حالا حالا ها عوض نمیشه. یا لااقل ده سال زمان خیلی کمیه! هنوزم ته دل همه میخاد که بچشون پسر باشه و هنوزم زن برای اون چیزی که تو وجودش داره نمی تونه تصمیم بگیره. این چیز می تونه یه بچه باشه یا فقط یه عقیده...
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 2:11  توسط زهرا  |