تبليغاتX
زن معمولی

زن معمولی

زن معمولی

وقتی قراره دونفره بری سر کلاس می ارزه که تو ترافیک بمونی و چرت بعد از صبحونه رو بزنی!

داری که عنوانش از خودش طولانی تره!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 13:18  توسط زهرا  | 

و من امروز با حضور یک فروند مربی شنا در استخر دریافتم که اون چیزی که من تا حالا میرفتم قورباغه نبوده بلکه خرچنگ قورباغه بوده!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 23:12  توسط زهرا  | 

فک کنم افسردگی گرفتم. آخه هیچی برام مهم نیست.دقیقا هیچیا!

یه اتفاق بد برام افتاد و من راه میرمو آدامس میترکونم! نه ناراحتم نه خوشحال. و نه برای افتادن اتفاق خاصی تلاش میکنم.حتی دیگه از اینکه بلند شم برم خوابگاه تهران پشیمون شدم.آخه نمیدونین اینجا چقد قشنگه. عصرا میرم واسه خودم میدوام اگه حال و حوصله اش باشه و احساساتم رقیق بشه شاید عر و عوری هم راه بندازم(البته که دقیقا هم دلیلشو نمیفهمم!). بلند شم برم تهران چیکار؟وسط اون همه آدم. صب میرم عصر برمیگردم.

کلا" احساس یه گل کلم مطلق رو دارم نه دلم واسه کسی تنگ میشه نه از کسی ناراحتم نه دیدن کسی خوشحالم میکنه نه...

افسرده شدم نه؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 15:10  توسط زهرا 

حالا چرا راه افتادین منو دلداری بدین که نترس یه نفر میاد میگیرتتو نمیترشی و اینا؟!

کی خواست شوور کنه.قضیه یه خاطره بود که گفتم دور همیم تعریف کنم.البته که منم بدم نمیاد جناب مربوطه بیاد با اسف سفید ورم داره ببره اما نه دیگه اینقد که بیام اینجا جار بزنم که هاااااای ...

پ.ن: امروز قصد دو در کردن کلاسو داشتم اما انگار داره جور میشه که برم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:38  توسط زهرا  | 

باغ گل و مل خوش است لیکن           بی صحبت یار خوش نباشد

امشب یه حس خوبی داشتم.یه حس سبکی و آرامش.

البته امیدوارم آرامش قبل از طوفان نباشه چون تازه امروز رسیدم تهران 

ولی پر از انرژی ام!

- پنجشنبه عروسی یه دوست قدیمی و نزدیکم بود.در واقع ما چهار نفر بودیم تقریبا از دوره هنرستان.دیشب تو عروسی یادمون اومد یه دفه که حرف این چیزا شده بود همه به این نتیجه رسیدیم که اول نوشین ازدواج میکنه و نفر آخرم منم.فعلا که ۵۰درصدش درست از آب در اومد بقیه اشو خدا عالمه!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 21:11  توسط زهرا  | 

هر از گاهی یه سری ایملای تبلیغاتی مراجع! واسه من میاد که ضمن معرفی مرجع مربوطه به یه سری سوال هم جواب میدن.منم گاهی میخونمشون .دیروز محض کنجکاوی جواب سوال " آیا باید در مقابل محارم روسری بپوشیم " رو باز کردم. با اینکه تقریبا درباره جوابش مطمئن بودمو تو قرآن خونده بودم. میدونین جوابش چی بود؟

: "مستحب است"!

اشکم میخاست در بیاد.

یادم به خوابگاه یزد افتاد. یه دختره ای بود که همش با روسری میگشت.حتی شبا هم با دامن و شلوار میخابید.من یکی احساس خفگی بهم دست میداد. یه دفه ازش پرسیدم چرا همش روسری سرته؟ گفت تو خونه بابام مجبورمون میکنه جلو برادرامون روسری بپوشیم.گفتم حالا که اینجا نه پدرت هست نه برادرات هممونم که دختریم.دربیار روسریتو.

با یه لبخند یه وری تلخ(که هیچوقت اون حالت چهره اش یادم نمیره روسریشو دراورد)

میشه گفت تقریبا کچل بود!

البته که یه چیز طبیعی بود چون اون کله هرگز آفتاب و باد رو به خودش ندیده بود .و طیبعتا من باید انتظارشو میداشتم. اما اون روز هم اشکم در اومد.

من اون موقع یه دختر ۱۷ ساله بودم که هیچوقت دوراز خونه زندگی نکرده بودم.و روحمم از امکان یه همچین چیزی خبر نداشت.

پ.ن: در راستای تمام هماهنگی ها واسه تولد امام رضا(۸/۸ و اینا..) امروز مصادف با تولد داشای دو قلوی منم هست که پسوند اسمشونم رضاست و مامانم هم واسه داشتنشون پیش امام رضا نذر و دعا کرده(میبینی تو رو خدا واسه دختر دار شدن که نذر و دعا نمیکنن) ولی خیلی حال نمودم.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:32  توسط زهرا  | 

فقط وقتی به خونه برمیگردی میفهمی که چقدر بهش محتاج بودی. آرامش خونه غذاهای خونه و حتی حموم!خونه یه چیز دیگه اس.

میخام خودمو عین یه بادکنک از انرژی خونه پر کنم تا همچین باد کرده برگردم تهران سر درس و مخشم

خصوصی: همه شادی به خونه برگشتنم یه طرف تمام طول راه عذاب وجدان خوردن اون خوراک هات داگ که چشمت دنبالش بود و من به روی خودم نیووردم یه طرف! هی با خودم میگفتم ببین حالا ارزششو داشت؟حالا دیگه هر کدوم یه طرف.... یه خوراک هات داگ تو همون کافه گندم تو کوچه پشن طلبت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 12:44  توسط زهرا  | 

غروب روشن میدونی چیه؟

شاید از نظر زمانی بدونی . که اینکه یه لحظه هایی قبل از غروبه که خورشید نیس اما نورش هست.

یه لحظه خاصه که انگار زمان می ایسته و تو داری از فراز سالهای بعد خودتو میبینی!

اما شما هم مثل من معنیش رو نخاهید فهمید مگر اینکه تموم هفته ت رو منتظر باشی تا تو اون ساعت  جنازه تو از کلاس بکشی بیرون و به دیدن کسی بری که... که همونی هست که باید باشه.

مراسم تکراری که هیچوقت تکراری نمیشه!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 19:19  توسط زهرا  | 

 ندویچ دلش یه ماهی میخاد که بهش غذا بده.دلش یه ژاکت از همون رنگا میخاد.دلش از اون پارچه ها میخاد که با چرخ خیاطی که دلش میخاد اون کیفو که دلش خواسته بود بدوزه.

ندویچ دلش میخاد وقتی کاری رو دوست نداره انجام بده لبخند نزنه.دلش میخاد کسی به خاطر اینکه نظرشو گفته باهاش قهر نکنه.

ندویچ دلش دوست میخاد.

۳ساعت بعد نوشت!: وقتی از جست و خیزهای قورباغه وار خسته شدم و برعکس رو آب دراز به دراز رفتم تو یه دنیای دیگه انگار خوابم برد چون چشممو که باز کردم دقیقا وسط آب بودم.شوکه شدم و خفه! فقط یه لحظه فک کردم خیلیا که شنا بلدن هم به خاطر همین هول شدن میمیرن و نمردم.

 و غریق نجاتها همچنان چای مینوشیدن و خوش....

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 15:32  توسط زهرا  | 

امشب که اومدم خوابگاه با این هم اتاقیم که اتفاقا خیلی هم ازش خوشم نمی اومد حرف زدیم.البته همیشه حرف میزدم اما ایندفه اون یه چیزایی به من گفت که من علی رغم انکار ظاهری فهمیدم چقد درستن.

میگن آدم معمولا از آدمایی بدش میاد که شبیه خودشن!

حالا که امشب به من گفت احساس میکنم یه سری رفتارات ظاهری ن یاد این افتادم که چقد از محبتای ظاهری متنفرم و انگار خودم الان دارم همین کارو میکنم .

وقتی گفت انگار به زور حرف میزنی و حتی به زور خیلی کارا رو میکنی با هزار دلیل و برهان انکار میکردم اما ته دلم بهش حق میدادم.

و وقتی از وابستگی حرف میزد ....

فقط یکیشو راست گفتم....که من خودم با خودم تنها نیستم!

پ.ن: پست قبل به کسی که شما بشناسید ربط نداشت.پس دنبالش نگردید

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:58  توسط زهرا  |