تبليغاتX
زن معمولی

زن معمولی

زن معمولی

حالا چرا راه افتادین منو دلداری بدین که نترس یه نفر میاد میگیرتتو نمیترشی و اینا؟!

کی خواست شوور کنه.قضیه یه خاطره بود که گفتم دور همیم تعریف کنم.البته که منم بدم نمیاد جناب مربوطه بیاد با اسف سفید ورم داره ببره اما نه دیگه اینقد که بیام اینجا جار بزنم که هاااااای ...

پ.ن: امروز قصد دو در کردن کلاسو داشتم اما انگار داره جور میشه که برم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:38  توسط زهرا  | 

باغ گل و مل خوش است لیکن           بی صحبت یار خوش نباشد

امشب یه حس خوبی داشتم.یه حس سبکی و آرامش.

البته امیدوارم آرامش قبل از طوفان نباشه چون تازه امروز رسیدم تهران 

ولی پر از انرژی ام!

- پنجشنبه عروسی یه دوست قدیمی و نزدیکم بود.در واقع ما چهار نفر بودیم تقریبا از دوره هنرستان.دیشب تو عروسی یادمون اومد یه دفه که حرف این چیزا شده بود همه به این نتیجه رسیدیم که اول نوشین ازدواج میکنه و نفر آخرم منم.فعلا که ۵۰درصدش درست از آب در اومد بقیه اشو خدا عالمه!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 21:11  توسط زهرا  | 

هر از گاهی یه سری ایملای تبلیغاتی مراجع! واسه من میاد که ضمن معرفی مرجع مربوطه به یه سری سوال هم جواب میدن.منم گاهی میخونمشون .دیروز محض کنجکاوی جواب سوال " آیا باید در مقابل محارم روسری بپوشیم " رو باز کردم. با اینکه تقریبا درباره جوابش مطمئن بودمو تو قرآن خونده بودم. میدونین جوابش چی بود؟

: "مستحب است"!

اشکم میخاست در بیاد.

یادم به خوابگاه یزد افتاد. یه دختره ای بود که همش با روسری میگشت.حتی شبا هم با دامن و شلوار میخابید.من یکی احساس خفگی بهم دست میداد. یه دفه ازش پرسیدم چرا همش روسری سرته؟ گفت تو خونه بابام مجبورمون میکنه جلو برادرامون روسری بپوشیم.گفتم حالا که اینجا نه پدرت هست نه برادرات هممونم که دختریم.دربیار روسریتو.

با یه لبخند یه وری تلخ(که هیچوقت اون حالت چهره اش یادم نمیره روسریشو دراورد)

میشه گفت تقریبا کچل بود!

البته که یه چیز طبیعی بود چون اون کله هرگز آفتاب و باد رو به خودش ندیده بود .و طیبعتا من باید انتظارشو میداشتم. اما اون روز هم اشکم در اومد.

من اون موقع یه دختر ۱۷ ساله بودم که هیچوقت دوراز خونه زندگی نکرده بودم.و روحمم از امکان یه همچین چیزی خبر نداشت.

پ.ن: در راستای تمام هماهنگی ها واسه تولد امام رضا(۸/۸ و اینا..) امروز مصادف با تولد داشای دو قلوی منم هست که پسوند اسمشونم رضاست و مامانم هم واسه داشتنشون پیش امام رضا نذر و دعا کرده(میبینی تو رو خدا واسه دختر دار شدن که نذر و دعا نمیکنن) ولی خیلی حال نمودم.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:32  توسط زهرا  | 

فقط وقتی به خونه برمیگردی میفهمی که چقدر بهش محتاج بودی. آرامش خونه غذاهای خونه و حتی حموم!خونه یه چیز دیگه اس.

میخام خودمو عین یه بادکنک از انرژی خونه پر کنم تا همچین باد کرده برگردم تهران سر درس و مخشم

خصوصی: همه شادی به خونه برگشتنم یه طرف تمام طول راه عذاب وجدان خوردن اون خوراک هات داگ که چشمت دنبالش بود و من به روی خودم نیووردم یه طرف! هی با خودم میگفتم ببین حالا ارزششو داشت؟حالا دیگه هر کدوم یه طرف.... یه خوراک هات داگ تو همون کافه گندم تو کوچه پشن طلبت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 12:44  توسط زهرا  | 

غروب روشن میدونی چیه؟

شاید از نظر زمانی بدونی . که اینکه یه لحظه هایی قبل از غروبه که خورشید نیس اما نورش هست.

یه لحظه خاصه که انگار زمان می ایسته و تو داری از فراز سالهای بعد خودتو میبینی!

اما شما هم مثل من معنیش رو نخاهید فهمید مگر اینکه تموم هفته ت رو منتظر باشی تا تو اون ساعت  جنازه تو از کلاس بکشی بیرون و به دیدن کسی بری که... که همونی هست که باید باشه.

مراسم تکراری که هیچوقت تکراری نمیشه!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 19:19  توسط زهرا  | 

 ندویچ دلش یه ماهی میخاد که بهش غذا بده.دلش یه ژاکت از همون رنگا میخاد.دلش از اون پارچه ها میخاد که با چرخ خیاطی که دلش میخاد اون کیفو که دلش خواسته بود بدوزه.

ندویچ دلش میخاد وقتی کاری رو دوست نداره انجام بده لبخند نزنه.دلش میخاد کسی به خاطر اینکه نظرشو گفته باهاش قهر نکنه.

ندویچ دلش دوست میخاد.

۳ساعت بعد نوشت!: وقتی از جست و خیزهای قورباغه وار خسته شدم و برعکس رو آب دراز به دراز رفتم تو یه دنیای دیگه انگار خوابم برد چون چشممو که باز کردم دقیقا وسط آب بودم.شوکه شدم و خفه! فقط یه لحظه فک کردم خیلیا که شنا بلدن هم به خاطر همین هول شدن میمیرن و نمردم.

 و غریق نجاتها همچنان چای مینوشیدن و خوش....

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 15:32  توسط زهرا  | 

امشب که اومدم خوابگاه با این هم اتاقیم که اتفاقا خیلی هم ازش خوشم نمی اومد حرف زدیم.البته همیشه حرف میزدم اما ایندفه اون یه چیزایی به من گفت که من علی رغم انکار ظاهری فهمیدم چقد درستن.

میگن آدم معمولا از آدمایی بدش میاد که شبیه خودشن!

حالا که امشب به من گفت احساس میکنم یه سری رفتارات ظاهری ن یاد این افتادم که چقد از محبتای ظاهری متنفرم و انگار خودم الان دارم همین کارو میکنم .

وقتی گفت انگار به زور حرف میزنی و حتی به زور خیلی کارا رو میکنی با هزار دلیل و برهان انکار میکردم اما ته دلم بهش حق میدادم.

و وقتی از وابستگی حرف میزد ....

فقط یکیشو راست گفتم....که من خودم با خودم تنها نیستم!

پ.ن: پست قبل به کسی که شما بشناسید ربط نداشت.پس دنبالش نگردید

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:58  توسط زهرا  | 

تو همیشه پسر بده بودی و انگار همیشه هم خواهی بود.هر چی خواستم رو این احساسام پا بذارم.. فراموش کنم  همه اون روزای بچه گی رو... چیه انگار یادت رفت ما باهم بزرگ شدیم. مگه فاصله سنیمون چقدر بود؟ و حالا تو رئیسی ..باشه تو رئیس قبول!

ولی من دیگه نمیخوام.

وقتی مامان میپرسه چرا میخوای از اونجا بری میگم هیچی فقط حس خوبی ندارم.

حس خوبی ندارم میفهمی؟

نه ! تو با اون اخلاق گهیت نه هیچوقت میفهمی و نه تلاشی برای فهمیدنش خواهی کرد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 22:38  توسط زهرا 

و بالاخره بعد از دو هفته دلم قرار گرفت

خیلی گیج بودم و همه کارام قاطی شده بود واسه همینم عصبی و خسته شده بودم.هی به خودم فحش میدادم تو که اینقد خسته ای واسه چی خودتو کشتی بیای دانشگاه!

ولی حالا که کارام افتاده رو روال خوبم. میخاستم وقتی این ترم زبانم تموم شد مرخصی بگیرم اما حالا تصمیم گرفتم الگه بشه ادامه ش بدم.

فقط یه مشکلی که پیدا کردم اینه که زوال عقل گرفتم! هی همه چی یادم میره.مث الان که یادم رفت اومدم چی بنویسمهمه جای اتاق رو کاغذ یاداشت چسبوندم که کارام یادم نره.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:58  توسط زهرا  | 

انگار چقدر دور و چقدر دیر بود آخرین متنی که نوشتم .

از اون روز تا حالا کلی اتفاق افتاد و کلی جاهایی که نرفته بودم و رفته بودم رفتم...

این دو خط بالایی رو که میبینید؟ صد ساله که نوشتمشون اما وقت نمیکنم کاملش کنم و هی منتظر یه فرصت حسابی ام که بیام و مفصل بنویسم.اما انگار دست نمیده و این دلتنگی هم نمیزاره که ننویسم.پس کلا" اونو  بی خیال میشم و از الان مینویسم.اینجوری بهتره.لااقل به این بهانه هی نوشتنمو عقب نمیندازم.

الان خوابگاه کرجم.دیشب حسابی دل گرفته بودم و یه فصل عر زدم اساسی.اما امشب بهترم.

تقریبا" ۱۰ روزی میشه که تهرانم.قبلشم یه سفر خوب رفتم زاهدان.که ای کاش آخریش بود اما انگار این قصه سر دراز دارد!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 10:32  توسط زهرا  |