مامان وقتی که آخرین سنگ نارنجی رو میچسبونه میگه: خوبه٫ رنگاش خوشحال شد. اینجوری صبحها اشتهات واسه صبونه باز میشه (آخه من خیلی آروم و ریز ریز صبحونه میخورم)
اینروزا یه چیزی تو دلم هی وول میخوره. نه تو دلم یا قلبم یا یه همچین چیزی. دقیقا تو معده ام. کاملا حسش میکنم. هر چی میخاد بیاد بالا قوتش میدم و صدای برخوردش با کف معده مو میشنوم. اولش نرم بود اما الان عین یه گوی شیشه ایه. فک کنم رنگشم سیاه باشه. میترسم کل معده مو بگیره و وارد خونم بشه.ولی نمیتونم کاری براش بکنم...
فیلم " انتهای خیابان هشتم" رو دیدم. مث همه فیلمای نسبتا خوب این روزا همه چی از بازیگر تا کارگردانی و فیلمسازی و... خوب بود فقط قسمت اصلی ماجرا ینعی فیلمنامه میلنگید. نمیدونم اهالی سینما کی میخان به اهمیت فیلم نامه پی ببرن. که فقط ۴ تا کاغذ نیست و هسته اصلی یه فیلمه. این پایان باز هم باید برای فیلم نامه نویس های ما یه جورایی تعریف بشه. آخه پایان باز داریم تا پایان باااااااااز!یه چیز بی ربط دیگه اینکه دارم کم کم از بروز فرهادیسم تو سینما میترسم(البته خدایی چندان به این فیلم ربط نداشت)
خب البته میدونم که خوندن "میرا" تو مترو با سر و صدای همیشگیش و اینکه زور بزنی فضای نوشته شده رو تو ذهنت ترسیم کنی یه کم سخته ولی به هر حال بد نبود. الان مخصوصا بعد از این ماجراهای اخیر حس میکنم کلا همه مون رو یه دوره بردن یه جایی اصلاح کردن و الان با ماسک های خندان برگردوندن!
ما که بخیل نیستیم ایشالا در روزهای آتی هم حال همه ما خوب باشه:)
کتاب "خانه خوبرویان خفته" (یاسوناری کاواباتا) داستان جالب داره. برای من جذابیتش اینه که بعد مدتها دارم کتابی میخونم که منتظرم ببینم آخرش چی میشه. آخه این روزا اکثر داستان ها مثل تکه هایی از زندگی آخر ندارن. بر خلاف داستان های کمی قبل تر که رسما یه شروع و پایان ماجرا داشتن. هر دو تاش به موقعش خوبه اما عمیقا" دلم میخاد این کتاب از اونایی باشه که یه آخر دارن:)
راستی چطور میشه اینجا عکس گذاشت؟ هرچی سعی کردم یکی از عکسامو بذارم نشد! همه سایتهایی که برای آپلود عکس داده ترکیده!
دلم حرف زدن می خاد. یه حرف زدن واقعی! یه حرف زدنی که فقط و فقط میخای از چیزی که تو دلته بگی و بدونی که کسی پیش داوری نمی کنه و بهت انگ نمیزنه و بعدا ازش علیه ت استفاده نمیکنه. یه حرف زدنی که یکی ازت بپرسه واقعا در مورد فلان مسئله چی فکر میکنی نه اینکه از زیرش در بره و تو هی حرفات تبدیل به غر بشه! یه زن غر غرو. چندش آوره!
ولی منم.
دلم نمیخاد دیگه در عرض یکی دو دقیقه گزارش کار بدم و در مورد وام و قسط بشنوم. بذارهمه وامای دنیا برن به درک!
این آدم مادی من نیستم...من گمشدم... داره کم کم یادم میره..
چگونه روح بیابان مرا گرفت
و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد !
